ایوان تورگنیف / نویسنده
فهمیدم که چقدر شیرین است که تمام صبح را بی خیال روی تخت خواب بیوفتم و به روز و ساعت تولدم نفرین بفرستم.
فهمیدم که چقدر شیرین است که تمام صبح را بی خیال روی تخت خواب بیوفتم و به روز و ساعت تولدم نفرین بفرستم.
او داشت گور تو را میکند تو نگران خستگی دستهایش بودی، بخواب آدم احمق!
وقتی عشق بر زن چیره گردد مرد باید از او حذر کند، زن همه چیز را به پای عشق خود قربانی میکند زیرا در نگاهش همه چیز عشق است و دیگر هیچ...
تمام آدمهای دیگر به تدریج از نظر من غایب شدهاند تنها تو را میتوانم ببینم...
او دیگر نبود اما من نمیتوانستم نبودنش را باور کنم مثل این که نبودنش هم به من تعلق داشت...
به من نگاه کن، نگاه کن به بستر رگان من ببین چگونه موج میزند غمت میان آن...
سپس خواهی دید که همیشه چقدر به تو عشق میورزیدهام، حتی زمانی که معتقد بودم فراموش شدهام...
در این پریشانی روزگار مبادا فراموش کنی که دوستت دارم!
اگر زن خاموشی میگزیند، غالبا از آن روست که حس میکند مرد تا چه حد بد درکش میکند!
هرچه میخواهی از دست بده، به جز دلی که تلاش میکند برای خوشحال کردنت دست به کارهای بسیاری بزند، بعضی دلها هیچ جایگزینی ندارند...
آیا اصلا هنوز قادر به خندیدن هستی، میترسم که خندیدن را در میان این مردمان تلخ کاملا فراموش کنی!
زنان قهرمان رنج کشیدهاند، در جهان، در جامعه و در میدان جنگشان.
سلام بر آنان که در دیدار اندکاند و در یاد بسیار...
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم...
ماه گرفت و مرا به یاد عشقی انداخت که با سکوتش بیشتر از هر فریادی آزارم میدهد...
حالا خودمانیم عشقی که با بدبختی مراقبش باشی به چه درد میخورد، عشقی که با حصار و بند و غل و زنجیر محافظت بشود چه ارزشی دارد!
فرسوده مانده در صف دلگیر روزها، گویی برای مردن نوبت گرفتهایم…